X
تبلیغات
رایتل

شمع وجود

تمنای وصال...قسمت سوم

 

بهرخ که قضیه را تمام شده می دید به اجبار بلند شد و هر چه اصرار کردم بماند افاقه  

نکرد و رفت.من هم موضوع را مخفی نگه داشتم و به فراز چیزی نگفتم،چون ازش خجالت  

می کشیدم.فردای همان روز وقتی بهرخ را در دانشگاه دیدم سراغ برادرش را گرفتم،گفت 

 که وقتی حرف های منرا به او زده بود مثل یک تکه یخ وا رفته و روزه ی سکوت گرفته!  

می گفت  حتی حاضر نشد داد و بیدادی راه بیندازه و خودش را تخلیه کند. از شنیدن این 

 خبر خیلی ناراحت شدم،دلم برایش می سوخت چون می دانستم چه حالی دارد، ولی 

 کاری از دستم ساخته نبود.زیرا واقعا نمی توانستم به چشم یک شریک زندگی به او نگاه کنم.چند روز باقیمانده به آخر هفته هم سپری و آن طور که می شنیدم بهراد به اعتصابش 

 ادامه داده بود.تا اینکه عصر روز پنجشنبه بهراد به خانه ی ما تلفن کرد.خوشبختانه

فراز گوشی را برداشت.آن دو مدتی طولانی با هم صحبت کردند و من هم ... 

 

 

 

 

 

در سکوت تماشا می کردم. دلم می خواست زودترارتباطشان قطع شود و فراز بگوید بهراد  

با او  چه کار داشته است. حسابی اعصابم به هم ریخته و نفسم به شماره افتاده بود. 

دقایقی که مثل قرن بود سپری شد تا بالاخره ارتباط قطع شد.فراز با خونسردی گوشی را 

 سر جایش گذاشت و روبه رویم  نشست. مدتی منتظر ماندم تا خودش به حرف بیاید، اما  

بی فایده بود.  یارای تحمل بیشتر و  انتظار کشنده تر را نداشتم ، به ناچار پرسیدم:

کی بود؟

مگه نفهمیدی؟بهراد بود.

خب چی گفت؟

هیچی،زنگ زده بود ببینه قرار فردا سر جاش هست یا نه؟نکنه قرار فردا را فراموش کردی؟!

وای که چقدر حواسم پرت بود،حق با آنها بود. ما همیشه عادت داشتیم وقتی گردش 

 و تفریح می رفتیم همان موقع موعد تفریح بعدی و مکانش را انتخاب می کردیم و قول 

 و قرارهایش رامی گذاشتیم .یادم آمد که آخرین بار برای فردا قرار ویلای خودمان را گذاشته 

 بودیم که برویم رامسر و چون روز بعدش یعنی شنبه هم تعطیل بود یک شب را آنجا 

 می ماندیم.از یاد آوری این موضوع تنم لرزید و حس گزنده ای در وجودم رخنه کرد، 

نمی دانم چرا از رو به رو شدن با بهراد هراس داشتم. افکار پریشان و مشوشم راجمع  

 کردم و گفتم:

فراز ... من می تونم فردا نیام؟

حرف بی ربط نزن،مگه ما با هم قرار نداشتیم که همیشه هر جا خواستیم بریم چهارتایی 

 بریم؟ 

قرار داشتیم،قانون که نداشتیم،شماها می تونین بدون منم برین،حالا یکبار این شرط  

شکسته بشه  مگه چه میشه؟

گوش کن فرناز، من برای فردا برنامه ریزی کردم،دلم نمی خواد دو روز تعطیلم را به خاطر 

 هیچ و پوچ از دست بدم، ما فردا می ریم تو هم با ما می آی،هیچ عذر و بهانه ای هم 

 پذیرفته نیست،تمام!

و بلند شد و رفت. دیگر نمی دانستم باید چه کار کنم؟ چاره ای جز رفتن نداشتم. پیش  

خودم گفتم:آخرش که چی؟ مگه ما دیگه با هم روبهرو نمی شیم؟مگه نبایستی این  

کدورت پیش اومده یک جایی تموم بشه؟ حالا گیریم فردا نرفتم؟ دفعه ی بعد را چی کار 

 کنم؟ جواب فراز را چطوری بدم؟از این گذشته حالا که بهراد سکوتش را شکسته و خودش 

 زنگ زده یعنی اینکه همه چیز را فراموش کرده و خواسته روابطمون مثل سابق سر جای 

 خودش باشه.پس دیگه ادا واطوارهای من برای چیه؟ اگه نرم ممکنه وضع بدتر بشه،پس 

 بهتره برم،فراز بی فایده است! صبح روز جمعه من و فراز آماده شده بودیم و منتظر آمدن 

 بچه ها بودیم. قرار بود بهراد با پاترول پدرش به دنبال ما بیاید و ما ماشین نبریم...شب  

گذشته هر چقدر به مامان و بابا اصرار کردم که با ما بیایند قبول نکردند،بابا گفت یک سری  

کارهای عقب افتاده دارد که بایستی به آنها رسیدگی کند،مامان هم گفت که می خواهد 

 از فرصت استفاده کند و این دو روز تعطیلی سری به خواهرش بزند.احساسمی کردم 

 اگر کسی همراهمان باشد من راحت ترم.برای همین به فربد و ساره هم زنگ زدم تا  

حداقل آنها با ما بیایند،اما آنها هم مهمون داشتند و عذرخواهی کردند. همه ی تیرهایم 

 به خطا رفته بود و حالا خودم را تک و تنها در عرصه می دیدم.دلهره و اضطراب امانم را 

 بریده بود! خدا خدا می کردم زودتر پیدایشان شود تا  لااقل با دیدنشان اضطرابم از بین  

برود.تا اینکه بالاخره دعایم مستجاب شد و آمدند. وقتی با آنها احوالپرسی می کردم همه 

 چیزعادی بود.انگار نه انگار که اتفاقی رخ داده است، مخصوصا بهراد که رفتارش کاملا 

 عادی وحتی بهتر از سابق بود. نمی دانستم چه تعبیری از این رفتارشان بکنم؟سوار 

 ماشین که شدیم بهراد مثل همیشه سر صحبت را با فراز باز کرد و از هر دری سخنی 

 گفت. موزیک ملایمی هم گذاشته بود و  صدایش را کم کرده بود که ما اذیت نشویم.به  

طرف بهرخ برگشتم  و سری تکان دادم، اشاره کرد که چیزی نگویم. من هم بی حرکت به 

 جاده نگریستم. یک ربعی گذشت که بهراد یک جای با صفا نگه داشت تا صبحانه بخوریم. 

باوجودی که اصلا اشتها نداشتم مثل بقیه پیاده شدم تا رفتارم شک برانگیز نباشد.وقتی  

بساط صبحانه آماده شد همگی سر سفره نشستند  و شروع کردند به خوردن.نگاهی گذرا  

به هر سه انداختم،بدون مشکلی مشغول خوردن بودند.حسابی حرصم گرفته بود،مخصوصا  

که می دیدم بهراد مثل یک ببر گرسنه مشغول خوردن شده بود.تا حالا ندیده بودم که این 

 طوری با حرص و ولع چیزی بخورد!با هر لقمه ای که به دهان می گذاشت اظهار لذت 

 میکرد.بغض گلویم را گرفته بود.نمی دانم چرا آن طور شده بودم؟ شاید به این خاطر بود 

 که انتظار برخورد دیگری از آنها و مخصوصا بهراد داشتم. او به قدری بی تفاوت بود که مرا  

به تعجب می انداخت. تنها تغییری که کرده بود این بود که ... 

 

 ادامه دارد... 

 

 

+نوشته شده در پنج‌شنبه 4 تیر‌ماه سال 1388ساعت09:16 ب.ظتوسط الهام | 50 نظر

آرشیو نوشته ها
باران دلربا میرا اینک (میرا) وصال شمع سوخته احسان هجران خاطرات ساز دل حرم دل زوم بک آقا پسر علی جون درد دوران خلوت دل سوختگی صاحبدلان گوانتانامو (الناز(تنها باغ ستاره کلک شید دلشده گان عشقولانه سکوت دل خاطرات من ترنم عشق ایستگاه آخر مسافر باران حقیقتی تلخ پریای کوچکم بغض تنهایی سحرگاه امید ...رسم رفاقت عشقا دروغن عشقولانه ها I Fell In Love دخمه تنهایی دنیای تفریحی ستاره خاموش لحظات تنهایی اسیردام صیاد یادها وخاطرات یک بسته آرزو ...آرزوی وصال غمکده تنهایی سایه ی تنهایی I- WANT-YOu اینجا زمان مرده .:: رایانستان ::. زیرپوست عشق دو عاشق دیوانه به تو که بهترینی وبلاگ تنهایی من عشق من میلاد sakhtar az sang مرد تنها زیر بارون VaSaT MiMiRaM نوشته های سارا (رامین(چرا رفت؟ چپ دست مشهور ((:. بیاد مهراوه .:)) !...خودمو خودمون حمیده علی اکبری گل من بی تو تنهام آواره ترین دختر دنیا یک شکست خورده اصفهان نصف جهان بهترین آهنگهای من انجمن شاعران مرده فتو بلاگ چشم سوم خاطره های سرخ آبی (حسرت دیدار(بهنوش نوشته هایی برای خودم طلوع غم غروب عاشقان >>>~انعکاس آب~<<< عکسایی که تا حالا ندیدی عکس ها و سرگرمی هاش !---»''^'«دل شیفته»'^''«---! «سفر به آرزوها «دادش محمد هرچه می خواهد دل تنگت بگو هشیوار»دکتر کاوه سالارمند» ...کاش می شد زندگی انسانها ورق پاره ای از دیار سرگشتگی وبلاگ رسمی هواداران پرسپولیس
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازدیدها :